دوزخی
ای تو جاری شده در قشنگترین دقایقم
ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم
ای تو پیدا شده درلحظه ی انتخاب ِ دل
ای تو در سکوت شب ، بهار ِ پائیز دلم
کسی مثل تو، تو حرم ِ نفسم جاری نشد
کسی جز توبه سرم دست ِ نوازش نکشید
کسی مثل ِ تو منو به ظلمت ِ شب نـَسِـپُرد
کسی قلب ِ منو مثل تو به آتیش نکشید
به آتیش نکشید
هیچکی هستی ِ منو مثل تو از من نگرفت
کسی مثل تو منو اسیر تنهایی نکرد
کسی مثل تو برام آیه ی تاریکی نشد
کسی مثل تو به من حلقه ی نابودی نـَزد
عاقبت عشق دورغی و فریبندی ِ تو
منو تا مرز بد ِ لحظه ی بدنامی کشید
من هنوز دوزخی عشق ِ دورغین ِ توام
از تواین تشنه تن ِ خسته به انتها رسید

امشب تو را حس می کنم در سرزمین باد ها
محو نگاهت می شوم تو کیستی ای آشن
ا
ای آشنا امشب چرا شعرم غریبی می کند
با هر که غیر از یاد تو نا آشنائی می کند
در عصر بی اصل و نصب،مبهوت افکار توام
باور کن ای آبی ترین بهر تو من جان میدهم
تو در نگاه تلخ من نقش خدا را داشتی
گلهای زیبا را تو در گلدان فکرم کاشتی
در خلوت زردم تو را با عشق سودا می کنم
تصویر خوبیها توئی حیران منم،حیران منم
تقدیر را در گوشه ای از زندگی ام باختم
با یاد چشم سبز تو ، با درد غربت ساختم
ای کاش من هم مثل تو محو تماشا میشدم
یا مثل فکر آبی ات همرنگ دریا می شدم
در وحشت تاریک شب گر چه تو را گم کرده ام
بی هیچ غل و غش ، تو را امشب ترنم می کنم
برهیبت نورانی ات گلها تبسم می کنند
آینه ها در چشم تو خورشید را گم می کنند


